بزرگان گفته اند
غم خوردن این جهان فانی هوسست
از هستی تا به نیستی یک نفس است
نیکویی کن اگر ترا دست رسست
کین عالم , یادگار بسیارکسست
سنایی
با سینه این و آن چه گویی غم خویش
از دیده این و آن چه جویی نم خویش
بر ساز تو عالمی ز بیش و کم خویش
آنگاه بزی به ناز تو در عالم خویش
سنایی
از کبر مدار در دل خود هوسی
کز کبر بجایی نرسیده است کسی
چون زلف بتان شکستگی پیدا کن
تا صید کنی هزاران دل , هر نفسی
خاقانی
ابریق می مـرا شکستـی ربی
بر من در خرمی ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی
خاکم به دهن! مگر تو مستی ربی
خیام
خود را مپسند , دل پسند همه باش
نقصان پذیر و سودمند همه باش
فارغ ز لباس عافیت باش چو نخل
بر خاک نشین وسر بلند همه باش
خاقانی
صد باره وجود را فرو ریخته اند
تا همچو تو صورتی بر انگیخته اند
سبحان الله , از فرق سر تا قدمت
در قالب آرزوی ما ریخته اند
خاقانی
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیـل خوان نا کـس بودن
با نان جویـن خویـش حقا کـه به است
کـــآ لوده به پا لوده هر خـــس بودن
خیام
دردیست مرا به دل دوایم بکنید
گرد سر آن شوخ فدایم بکنید
دیوانه ام و روی به صحرا دارم
زنجیر بیاورید و به پایم بکنید
خاقانی
چون تیشه مباش و جمله زی خود متراش
چون رنده ز کار خویش بی بهره مباش
تعلیـــم ز اره گیـــر در امر معاش
چیزی سوی خود می کش و چیزی می پاش
شیخ احمد جامی
این جهان را نگر به چشم خرد
نی بدان چشـــم کاندر او نگری
همچــو دریاست وز نکو کاری
کشتیــی , ساز تا بـدان گذ ری
رودکی
جهـان هـمـه سـاله به کـام کـس نرود
وگر رود ندهد هرچه رای داری و کام
ببیـن تا که جهـانت چگونـه گـام نهـد
همی گذار تو آنسان که او گذارد گام
رودکی
گوینـد بهشت و حـور و کوثـر باشـد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کــن قــدح باده و بر دستـم نـه
نقدی ز هـزار نسیه خوشتـر باشد
خیام
به قبرستان گذر گردم کم و بیش
بـدیـدم قبـر دولتـمنـد و درویـش
نه درویش بی کفن در خاک رفته
نـه دولتـمنـد برده یک کفن بیـش
بابا طاهر
بیا تا دست از این عالم بداریم
بیــا تا پای دل از گـل بر آریم
بیــا تا بردباری پیشه سـازیـم
بیــا تا تخـم نیــکویی بکاریـم
بابا طاهر